ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

بعضیا فک میکنن که من احمقم.
در حالیکه اینطور نیس.
یه روزی که خیلیم دور نیس
بعد از شنیدن مسافرین محترم لطفن از لبه ی سککوها فاصله بگیرین
میکروفونچی رو میبینیم که اومده پایین
که لختِ لخت
در حالی که داره قهقهه و فریاد میزنه و کفر میگه
کونلخت روی لبه ی سککو می دوه
-- وچه کون زشتی هم --
و ما فقد نیگا می کنیم
اون غلت میزنه لبه ی سککو
و لبه ی سککو رو می لیسه
و به خدا و مقدسات فحش میده
و وقتی قطار رسید خودشو میندازه زیر اون
و از وسط دو نصف میشه
حتا سه نصف.
بله.
این کارو ما باهاش کردیم.
وقتشه به خودمون بیایم.
و از لبه ی سکو فاصله بگیریم.
و شماره ی / صدو / چهلو / یک / بباجه ی / سه مراجعه کنه.
و من به محسن زنگ بزنم.
و این وبلاگ تعطیل بشه.
خدافظ.
سرشو با ترس میاره جلو میکروفون
"خط قرمز لبه ی سکوها حریم ایمنی شماست"
آنها وقعی نمی نهند.
آب دهنشو قورت میده
"لطفا از لبه ی سککوها فاصله بگیرید"
صداش میلرزه
همه به تخم و تخمدانشونه.
نمتونه، دیگه نمتونه
اشکش میپاشه
درحالیکه با دست آدمای توی تله ویزیون مداربسته رو نشون میده
خودشو به چپ و راست تکون میده
زار زار
و حرفای نامفهوم میزنه.
و این صحنه ی فروریختن یک مرده.
این جنایتیه که ما داریم سر میکروفونچی میاریم
ما از هیتلرم هولناکتریم.
و این واقعیت عریان روزگار ماست.
و یادم باشه به محسن زنگ بزنم.
"مسافرین محترم لطفن از لبه ی سککوها فاصله بگیرید."
آدما فقد نیگا می کنن
با چشای یخزده
آدما به هم نیگا می کنن
و به پاهاشون
روی لبه ی سککو
و مرد پشت بلندگو سرشو میگیره لای دستاش
واسه غریبی خودش های های گریه می کنه

این تصویر زنده ی نسل ماست.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

یک داستان آموزنده

مسافرین محترم لطفن از لبه ی سککوها فاصله بگیرید.
[کلن یه پیرزنه هس نیشسته رو صندلی با یه پسره که مث بز اخفش وایساده لبه ی سککو]
مسافرین محترم لطفن از لبه ی سککوها فاصله بگیرید.
[بی اعتنا - خیره به قعر تاریک تونل]
لطفن از لبه ی سککو فاصله بگیرید.
[خاراندن ناف]
مسافر محترم از لبه ی سککو فاصله بگیر.
[عاروق می زند]
آقا با توئم لطفن فاصله بگیر.
[صدای زوزه ی باد از دوردست]
هوی مرتیکه ی اولاغ مگه کری؟ میگم بیا اینور عوضی.
[چه هوای خوبی]
پدسسگ عزگل
[می آید پایین مسافر محترم را می کند برمیگردد پشت بلندگو]

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

یادم باشه به محسن زنگ بزنم.
هیشکودوم از ده پست قبلی رو من ننوشتم
چن روز پیش کافینت بودم
و یکی پسوردمو دزدید اونجا.
واقعن که چه آدمهای مریضی پیدا میشن واقعن.
حتا اگه دقت کنین میبینین حتا لحن اون پست ها هم حتا شبیه لحن من نیس حتا
اصن مگه من انقد دری وری مینویسم مگه؟
آن کیست کز راه دهن با ما وفاداری کند؟
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

دیگه نمی تونم بنویسم
دیگه نه
قلمم خش شده حس می کنم
فقد دارم زور میزنم الکی
دیگه بسسه.
خودمو مسغره دارم میکنم.
باس تمومش کنم
لعنت به من.
یئسم از صبوری روحم وسیعتر شده
دیگه واقعن بسسه.
بابت همچی متئسفم.
متئسفم.
این آخرین پستمه.
خدافظ

شما بش چی میگین؟ از همونا.

رفتم مغازه گفتم یه دونه آب یه بار مصرف بدین.
ساعت شیشه
نه نه، ساعت هفته
قرارمون ساعت پنج بود توی هفته

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

ترس نداره که

Agyrophobia – fear of crossing roads.
Chorophobia - fear of dancing.
Decidophobia – fear of making decisions.
Dental phobia, Dentophobia, Odontophobia – fear of dentists and dental procedures
Emetophobia – fear of vomiting.
Erotophobia – fear of sexual love or sexual questions..
Gephyrophobia – fear of bridges.
Hexakosioihexekontahexaphobia – fear of the number 666.
Lipophobia – fear/avoidance of fats in food.
Megalophobia - fear of large/oversized objects.
Neophobia, Cainophobia – fear of newness, novelty.
Nomophobia – fear of being out of mobile phone contact.
Nosocomephobia - fear of hospitals.
Paraskavedekatriaphobia, Paraskevidekatriaphobia, Friggatriskaidekaphobia – fear of Friday the 13th.
Phobophobia – fear of having a phobia.
Spectrophobia – fear of mirrors and one's own reflections.
Telephone phobia, fear or reluctance of making or taking phone calls.
Tetraphobia – fear of the number 4.
Triskaidekaphobia, Terdekaphobia – fear of the number 13.
انسان مجموعه ای است از انحرافات جنسی.
این وبلاگ بخشی از پروژه ی درسی اینجانب در رابطه با خلاقیت هیجانی و تحلیل بازنمودگرایانه با بهره گیری از فاکتور F بود که ضمن تشکر از استاد راهنمای ارجمند، با به پایان رسیدن این پروژه دلیلی برای ادامه ی این وبلاگ نمی بینم.
با تشکر از کلیه ی عزیزان که با خواندن و کامنت گذاشتن به بارورتر شدن این پروژه یاری رساندند، این وبلاگ از امروز تعطیل است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

با پارتنرم به هم زدم و حوصله ی آپدیت کردن اینجا رو ندارم.
همه چی تموم شد.
خدافظ.
حتا ممکنه خودکشی کنم.
شماره ی --- صد و --- چهل --- بباجه ی --- دو.
در هوس خیار او
همچو خیار گشته ام.
فک کن
بعضیا هستن که حرفای منو باور می کنن
هولناکه...
به کجا می رویم؟

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

تمام تلاش‌های من برای این که پستی بنویسم که در گوگل‌ریدر کسی برای آن لایک نزند، در پست قبلی با شکست مواجه شد. بسیار احساس سرخوردگی می‌کنم. حس می‌کنم تمامی آن‌چه که در دنیا جذاب و دلکش می‌پنداشتم توهم سراب‌گونه‌ای بیش نبوده و خویشتن را از نشئه‌ی فریب تخدیر کرده‌ایم.
به‌غایت تلخ‌ام امروز و چونان کسی هستم که از کاخ آمال و آرزوهایش آجرپاره‌های مخروبه‌ی حقیری بیش نمانده است. و از این بابت شمایان را مقصر می‌دانم که آتش‌بیار این مضحکه‌ی مذبوحانه شده‌اید. از تک‌تک‌تان نفرتی سهمگین در وجود خود حس می‌کنم و تا آخرین دم از عمر خویش نفرین‌تان خواهم کرد.
علی‌ای‌حال، دیگر نمی‌توانم این فضای بوی‌ناک و مسموم را تحمل کنم و در این لحظه این‌جا را برای همیشه ترک می‌کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

:: وووووو هاهاهاهاها آآآآوااااااااو هه هه هه هه هه ییی یییی ییی ییی هوووو هووووو
(صدای صحنه ی بادبادک هوا کردن)
ای وای.
ای وای.
تو چیکار کردی سپیده؟ چیکار کردی سپیده؟
:: هدف شما از وبلاگ نویسی چیه؟
,, وبلاگ مینویسم چون مریضم، بیمار روانی ام، عن ام، اصن به تو چه؟ تو چی کاره یی؟ مادرشی؟ خاهرشی؟ وبلاگ میخای بنویسی سپیده، بیلیت هواپیما میخای بگیری سپیده، شمال میخای بری سپیده، زن میخای بگیری سپیده. جمع کنین بابا
یه کم مهربون تر بشینین منم جا شم.
:: هدف شما از وبلاگ نویسی چیه؟
,, بهبود و توسعه ی صنعت آلومینیوم سازی کشور.
شماره ی / صدو / سی و / نه / بباجه ی / چاهار.
:: هدف شما از وبلاگ نویسی چیه؟
,, تشویش اذهان خوصوصی.
:: هدف شما از وبلاگ نویسی چیه؟
,, کونی گری.
:: هدفت از وبلاگ نویسی چیه؟
,, اغفال جوانان این مرز و بوم.
:: هدفت از وبلاگ نویسی چیه؟
,, افزایش سطح توقع مخاطبین و توهین به شعور ایشان.
:: هدفت از وبلاگ نویسی چیه؟
,, تحدید میثاق با آرمان های والای رهبر فقید انقلاب و پاسداری از خون شهداء.
:: هدفت از وبلاگ نویسی چیه؟
,, ایجاد خوراک فکری برای سران فتنه.
شماره ی -- صد و -- سی و -- هشت -- بباجه ی -- دو.

Blah Blah

blah!
blah blah? blah blah blah. blah, blah blah blah. blah blah blah blah (blah blah) blah. blah blah? blah blah blah blah? blah blah blah, blah blah, blah, blah blah? blah! blah blah -- blah blah blah -- blah! blah blah blah blah.
blah blah: "blah blah. blah blah blah..." blah. blah blah blah? blah blah blah!!!
blah blah blah blah.
blah blah blah, blah blah blah blah, blah blah bah; blah blah blah.

blaaaaaaah!
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, بنفش میشم.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, به براندازی نرم متهمش می کنم.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, میپرسم چن وخته اینجوری شده و آیا مامان باباش یا کسی از دوستاش می دونن و آیا سعی کرده خودشو درمان کنه و آیا احساس بدی نسبت به این مساله نداره و آیا هیچ وخت نخاسته مث مردم عادی باشه.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, میگم تو که دودول نداری.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, سریعا به نزدیکترین مرکز درمانی منتقلش می کنم.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, زنگ می زنم صد و ده.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, میگم من تاژو برای کیفیتش می خرم.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, سریع میکشم بیرون.
:: اگه یکی بگه عاشقته چیکا میکنی؟
,, قیافمو شبیه بچه گربه می کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

شماره ی
صد و
سی و
هفت
به باجه ی
هشت

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

چه سکسی بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه سکسی بودی وقتی دروغ میگفتی

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

[ژانر-مخصوص]
منهای ب بعلاوه منهای رادیکال ب دو منهای چهار آ س تقسیم بر دو آ.
درباره ی یکی میخاستم باهاتون حرف بزنم
اسمشو فراموش کردم ولی
یه اسم خوبی هم داشت اتفاقن
.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

[ژانر]
منصه ی ظهور.
[سعدی]
آن سرو ناز بین که چه خوش می رود به گا
وان چشم آهوانه که چون می کند نگا

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

در حلق من ظلم شده.
خاب دیدم ناف ندارم
تا صوب از ترس گریه می کردم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

من گاز می گیرم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

[ای بابا حافظ]
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کین سر پر هوس شود خاک در به اتفاق.‏
[حافظ با من]
خرقه ی زهد و جام می گرچه نه درخور همند
این همه نقش می زنم از جهت به اتفاق.‏
[حافظ در مورد من]
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم از به اتفاق
[ژانر]
کرانه ی باختری رود اردن.‏

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

[سعدی]
بگذار تا مقابل روی تو رد بشیم
دزدیده در شمایل خوب تو فوت کنیم.
خب بله مشکل کیبوردم رفع شد. که چی؟
[سعدی]
ما خود نمی ‌رویم دوان در قفای کس
آن می ‌برد که ما به پراید وی اندریم
[سعدی]
سعدی هو آر یو که در این حلقه ی کمند
چندان فتاده اند که ما صید لاغریم
بگذار تا مقابل روی تو راس کنیم.
[سعدی]
ما با توئیم و با تو نه ئیم، شت، وات د هل!
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر درئیم
[سعدی]
ما با توئیم و با تو نه ئیم، اوه! وات د فاک!
در حلقه ئیم با تو و چون حلقه بر دریم

ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

- احساس شما نسبت به ووبلاگتان چیست؟
- سووال خووبی پرسیدی رفیق. همان احساسی را دارم که یک جنده نسبت به کهوولت سن دارد. البته باس اینکاره باشید تا بفهمید چه میگوویم.

بخشی از یک مصاحبه ی منتشرنشده با من. صفه ی 137.
-- اما یه دسته سوومی هم ووجوود دارن که خوودشوون میخان بکنمشوون.
-- اما یه دسته ی سوومی هم ووجوود دارن که فقط اداشوو درمیآرن.
-- اما یه دسته ی سوومی هم هس که دسته ی تبره.
-- اما یه دسته ی سوومی هم ووجوود دارن که فقط دهنشوون..
خانوما آقایون بیس دیقه توقف برای نماز.
اشکال از منه
کیبووردم دوو تا وو میزنه
ینی بجای وو میزنه وووو
مثلن
بجای کوونی میزنه کوونی
یا مثلن بجای براوووو میزنه براوووووووو
یا مثلن بجای ووووووووزلا میزنه ووووووووووووووووزلا
یه کم خووندن سخت میشه
عذرخوواهم ازحووضوورتوون
-- اما یه دسته ی سوومی هم ووجوود دارن که بجای اینکه نیمه ی پر یا خالی لیووانو ببینن تووش میشاشن.
-- اما یه دسته ی سوومی هم ووجوود دارن که بعد از مسوواک زدن میخابن.
کله ی گنده دارم چشم قلمبه دارم.