ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

یکی از اختشاشای پارسال پیارسال بود
فک کنم آشورا بود
من بودم و اقدس بود
تو پارک لاله بود به نظام و به روسها فحش دادیم و موزاییک پرت کردیم
گاردیا هم درعوض اشکاور زدن و مام سیگار کشیدیم تو چش و حلق هم
بشر باید یه روز اونقد پیشرفت کنه که بجا اشکاور گاز شرماور اخترا کنه
وختی بزنی همه از خجالت بنفش و کبود بشن
تندتند فرار کنن تا بتونن برن یه جا خودشون رو قایم کنن
از خجالت و شرم
آدما رو میبینی که درحالی که داره گریه شون میگیره
میرن تو خونه ها و زیرپتو قایم میشن
یا تو پسکوچه و زیر نیمکت با سرفکندگی کز میکنن
مردای میانسال و شیکمدار رو میبینی
که درحالی که کتشون رو کشیدن روسرشون تا کسی نبیندشون
دارن تندتند تو خیابون میدون.
خولاصه.
اشکاور و جیغ و پینتبال زدن و من دست اقدسو کشیدم تو شونزده آذر
چش آدما و سطل آشغالا میسوخت
بدلایل متضاد و مکمل
بعد پیچیدیم تو یه پسکوچه
بعد یهو در یه خونه قدیمی سه طبقه وا شد و ما پریدیم تو خونه
بعد پشت به در تکیه دادیم و نفس نفس زدیم
مث فیلما
چشامون که به تاریکی عادت کرد دیدیم هیشکی نیست
یه راپله بود که پایین میرفت
یادم رفت کلن توی این پست چی میخاستم بگم.
حالا.
از پله ها رفتیم پایین رسیدیم به یه راهروی دراز و تنگ
اینور اونورش چنتا در بود
درا بسته بود
درا قفل بود
آشورا بود
من بودم و اقدس بود
"نکنه اطلاعات مطلاعاتی چیزی باشه اینجا؟"
اقدس پرسید.
دستشو به آهستگی کشیدم و به‌آرامی جلو رفتیم
درها قفل بودند
انتهای راهرو پیچ میخورد به جایی که نمیدیدیم
ای خدا این پستو چه جوری جمعش کنم؟
صدای ضربان قلبمون رو از توی دهانهایمان میشنیدیم
حتا من مزه ی بیضه هام رو هم توی دهنم حس میکردم
راهرو رو پیچیدیم
خیلی تاریک بود
راهرو وهمناک بود
آشورا بود
دستهای اقدس سرد بود
از ترس و از بخودشاشیدگی.
اقدس یادته؟
از انتهای ناپیدای راهرو خش خشی شنیدیم
در صمیمیت سیال فضا
نفسم تو سینه حبس شده بود
"کسی اونجاست؟"
من با صدایی لرزان پرسیدم.
نجوایی ناله مانند شنیده شد
اقدس بر این عقیده بود که شاید یکی باشه که گاردی ماردیا زدنش
و به کمک احتیاج داره
خب دیگه العان میدونم باید این پست رو چجوری تموم کنم.
اما من ریسک نکردم
یه حسی توی من میگفت یک چیزی راجه به این راهرو غلطه
یه موجودی داشت کمکم جلو میومد توی تاریکی
و جلوتر و جلوتر
تونستم سر کجشده و دست درازشده ش رو تشخیص بدم
"Jesus!"
من و اقدس با هم فریاد زدیم.
با تمام وجود.
یک زامبی بود
یک زامبی واقعی
که هیکل مهیبی داشت و بوی گند سگ مرده میداد و چیزی از دهنش ترشح میشد
اوه نه! اوه نه!
با تمام توان پا بفرار گذاشتیم
تمام راهرو رو دویدیم و از پله ها دوتا یکی بالا رفتیم
درو وا کردیم پریدیم تو کوچه و باز هم دویدیم
وارد شونزده آذر شدیم
هیشوخت از دیدن گاردیا و بسیجیا این همه خوشال نشده بودم.

مظفر
بیس و شیش فروردین ماه هزار و سیصد و نود.

۴ نظر:

sahar niknam گفت...

تو روحت یعنی
جر خوردم از خنده

فکر کن تو یه کتابخونه نشستی داری متن زامبی ترجمه میکنی، بعد یهو اینو بخونی

ناشناس گفت...

وای..... خیلی باحال بودم
ترکیدم از خنده

parisa گفت...

نصف عمر من به فنا رفته که تا امروز اینجا رو بلد نبودم
شاهکاری نویسنده جان

لال زاغ گفت...

همین الان عاشقت شدم!